بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا
چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم
اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم
چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم
تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم
چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم
تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره
سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره
ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام
گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
همیشه میگفتی میترسم ! میگفتی هروقت به چیز خوبی فکر میکنم و براش نقشه میکشم از دستش میدم . من به حرفات خندم میگرفت .
دلم میخواست برام از رویاهات بگی . از فکرای قشنگی که برای آینده داری اما تو همیشه در هراس بودی . میگفتی میترسم با فکر کردن به تو از دستت بدم . من نمیفهمیدم .
اون روزها خیلی مهربونتر بودی و من مثل کودکی که اسباب بازیهاشو دوست داره تورو دوست داشتم . خیلی دیر عاشقت شدم . دقیقا وقتی که کابوس های تو به حقیقت پیوسته بود . همه چی خراب شده بود . تو رفته بودی . حتی یاد و خاطره ی منم فراموش شده بود و من حالا بزرگ شده بودم .
آه عزیز دل ، چقدر تو خلوتت به من و عشق من فکر کردی که حالا اینطور از یادم بردی ؟ چقدر با من بودن رو پیش خودت تصویر کردی که حالا بودو نبودم برات فرقی نداره؟
چقدر دوره ی مهربونی تو کوتاه بود ! و حالا من مونده بودم عشقی که مثل عشق آدم بزرگ ها تو دل کوچیکم سنگینی میکرد .
نمی دونی یه عاشق به کجا باید برسه که دوست داشتن رو عذاب بدونه !؟ عذابی که تلافی اشتباهات گذشته ست !
حالا برگرد و نیم نگاهی به من بنداز . میدونم یه روز میای . میای که ببینی مثل همیشه یک شبه ره صد ساله رفتم . . .
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟