X
تبلیغات
لب دوختگان

لب دوختگان

ده درجه زیر شب

قناری گفت...

قناری گفت : کره ی ما

کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی

ماهی سرخ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد

که هر بهار

متبلور می شود!

کرکس گفت : سیاره ی من

سیاره ی بی همتایی که در آن

مرگ

مائده می آفریند!

کوسه گفت : زمین

سفره ی برکت خیز اقیانوس ها

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین اش از اشک تر بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:55  توسط یغما  | 

به تو مدیونم ...!

واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه این چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم و ادا می کنم حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی ، پای حرفمم می مونم

به تو مدیونم و دینم و ادا می کنم حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی ، پای حرفمم می مونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:57  توسط یغما  | 

عاقبت عشق...

من با زخم زبونات رفیقم

                                         مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

با تو ام که داری به گریم می خندی

                                         کاش میشد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

                                         کار دل نباشی تمومه عزیزم

مدتی بود که دیگه دست و دلم به نوشتن سیاه نامه های عاشقانم نمی رفت . تا اینکه امروز با شنیدن ترانه ی "زخم زبون" محسن چاووشی باز زخم دل سر باز کرد .

یادمه یه بار بیت دوم ترانه ی بالا رو برات نوشتم . ناراحت شدی و با دلخوری گفتی : "مگه من به تو دل نبستم؟"

من در جوابت سکوت کردم اما دوست داشتم بدونی باغبون ها گلهایی رو که عمرکوتاهی دارن با یه نگاه میشناسن.

همیشه می دونستم تو برای من موندنی نیستی ولی دلم نمی خواست باورش کنم . با وجود این نخواستم که پایبندم بشی . امروز و فردا کردم تا تب و تاب احساس تو بخوابه و با اطمینان تصمیم بگیری . تو هم در آخر همون کاری رو کردی که من از ابتدا تو چشمات خونده بودم .

وقتی رفتی نمی دونستم کار درستی کردم یا نه؟ عشق قدرت استقامت رو ازم گرفته بود . و من برای حل این معمای عاشقانه از همه دنیا و آدمکاش بریدم.

میشد با یه تحلیل ساده همه چیزو پای اشتباه دلم و فریبکاری تو بذارم و مثل خیلی های دیگه نفرت و جایگزین محبت کنم و بعدشم با وجدانی آسوده از اینکه من جای تو نبودم به باقی زندگیم لبخند بزنم . اما شکستن حرمت محبت کاری نبود که از عهده ی من بر بیاد .

تو هم دلگیر نشو نازنین ! تقصیر تو نبود . معشوق بی وفا هدیه ی زندگی به دلهای عاشق پیشه ست تا شاعرشون کنه.

تو با بی وفایی هات تیشه ی عشق و به دستم دادی تا سنگهای سخت کوه غرورم و باهاش خورد کنم و تپه های سبز محبت رو ببینم . تو زمینم زدی تا دست رو زانوهام بذارم و محکم تر از همیشه بلند شم . تو شدی بال پروازم عزیز دل.

قصه ی منو تو حالا دیگه به آخرش رسیده  . می دونم این قصه هم مثل تمام قصه های عاشقانه ی این سرزمین در شمار فراموش شده ها بایگانی می شه. گفتن جمله ی آخر ساده نیست اما شجاعت جوهره ی وجودی یغماست  . پس برای آخرین بار تو چشمام نگاه کن تا بهت بگم " خداحافظ "

 تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي .داره مي باره از هر سو

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:58  توسط یغما  | 

دیوانه به تماشای من بیا!

یک شاخه عشق می دهمت، بو نمی کنی

دیوانه ای توهم، به خدا ! رو نمی کنی

رویت همیشه در نظرم هست نازنین !

هرچند این زمانه به ما رو نمی کنی

جادوی چشمهات به بندم کشید و رفت

بهر رهایی ام ز چه جادو نمی کنی ؟

بر پشت بام عاشقی ام برف غم نشست

پارو به دست داری و پارو نمی کنی

خو کرده ام به سنگدلی هات، بی وفا

اما تو سنگدل به کسی خو نمی کنی

یاری طلب نمودم و کس یاری ام نکرد

چشمم به دست توست ولی کو؟ نمی کنی

                                                                   «حمید رضا رجایی»

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:19  توسط یغما  | 

بگذر ز من ...

من لولی ملامتی و پیر و مرده دل

تو کولی جوان و بی آرام و تیز رو

رنجور می کند نفس پیر من تو را

حق داشتی ! برو...................

ببخش منو اگه حرفام تلخ و نفسام سرده ! باور کن دیگه برام رمقی نمونده ! به همین سادگی رسیدم به آخر خط .

کم کم دارم خاطره ها رو هم فراموش میکنم . تنها دلخوشی هام هم دارن جلوی چشمام رنگ میبازن . به همون سادگی که تو از من گذشتی !

حق با تو بود. با من موندن اشتباه بود . تو کار درستی کردی .

اون پایانی که ما آدمها همیشه از خودمون دور میبینیمش امروز چقدر به من نزدیکه ! و تو که لحظه ای از جلو چشام کنار نمیری چقدر از من دوری !

ازت نمی خوام برگردی . تو متعلق به شبهای تاریک من نیستی . حق تو بیشتر از اینهاست . چمدونت رو ببند و تا میتونی از من و خاطره هام دور شو . دلم نمی خواد هوای مسموم اینجا تورو بیمار کنه عزیز دل .

حیف...!

حیف که صدای من از سقف این اتاق بالاتر نمیره و به خدای آسمون ها نمیرسه ، وگرنه آرزوهای سبزی رو تو کوله بار عزیزترینم جا میذاشتم.

 اما من می دونم در هر اشکی که از رو گونه های من روی زمین سرد می افته و در هر نفسی که اسم تورو زیر لب تکرار میکنم ، عشق زنده می مونه !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:41  توسط یغما  | 

هیچ میدانی...؟

درد های من
 جامه نیستند
 تا ز تن درآورم
 " چامه و چکامه " نیستند
 تا به " رشته ی سخن " در آورم
 نعره نیستند
 تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
 درد مردم زمانه است
 مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
 مردمی که نامهایشان
 جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
 درد می کند
 من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
 درد می کند
 انحنای روح من
 شانه های خسته ی غرور من
 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
 بازوان حس شاعرانه ام
 زخم خورده است
 دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
 دردهای آشنا
 دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
 در دلم نوشته است
 دست سرنوشت
 خون درد را
 با گلم سرشته است
 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
 رنگ و بوی غنچه ی دل است
 پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
 دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
 درد گفته است
 درد هم شنفته است
 پس در این میانه من
 از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
 من چگونه خویش را صدا کنم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:16  توسط یغما  | 

تنها به اندازه ی نمباره ای کنارم باش

 

پیاده آمده ام
        بی چارپا و چراغ
                          بی آب و آینه
                                    بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
 و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
 پر از گریه های فروغ است
                     پر از دشتهای بی آهو
                             پر از صدای سرایدار همسایه
                                                        که سرفه های سرخ سل
                                                        از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
 آنها را به خانه ی خواب نمی رساند

 می دانم
 کوله ام سنگین و دلم غمگین است
                                        اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
 نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی
نمباره یی کنارم باش
 تمام جاده های جهان را
 به جستجوی نگاه تو آمده ام
                                          پیاده
                                                  باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
 حالا بگو
 در این ترکم تنهایی
 مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:16  توسط یغما  | 

تو هم با ما نبودی...!

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه


همیشه میگفتی میترسم ! میگفتی هروقت به چیز خوبی فکر میکنم و براش نقشه میکشم از دستش میدم . من به حرفات خندم میگرفت .

دلم میخواست برام از رویاهات بگی . از فکرای قشنگی که برای آینده داری اما تو همیشه در هراس بودی . میگفتی میترسم با فکر کردن به تو از دستت بدم . من نمیفهمیدم .

اون روزها خیلی مهربونتر بودی و من مثل کودکی که اسباب بازیهاشو دوست داره تورو دوست داشتم . خیلی دیر عاشقت شدم . دقیقا وقتی که کابوس های تو به حقیقت پیوسته بود . همه چی خراب شده بود . تو رفته بودی . حتی یاد و خاطره ی منم فراموش شده بود و من حالا بزرگ شده بودم .

آه عزیز دل ، چقدر تو خلوتت به من و عشق من فکر کردی که حالا اینطور از یادم بردی ؟ چقدر با من بودن رو پیش خودت تصویر کردی که حالا بودو نبودم برات فرقی نداره؟

چقدر دوره ی مهربونی تو کوتاه بود ! و حالا من مونده بودم عشقی که مثل عشق آدم بزرگ ها تو دل کوچیکم سنگینی میکرد .

نمی دونی یه عاشق به کجا باید برسه که دوست داشتن رو عذاب بدونه !؟ عذابی که تلافی اشتباهات گذشته ست !

حالا برگرد و نیم نگاهی به من بنداز . میدونم یه روز میای . میای که ببینی مثل همیشه یک شبه ره صد ساله رفتم . . .

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود              پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:22  توسط یغما  | 

میان پر زدن و پرپر زدن فاصله چیست؟

به کجا می بری مرا ؟
          به کجا میبری مرا ؟ با توام ای
                           خاتون خوب خواب وخاطره
 زلال زرد روسری
 چرا مدام در پس پرده ی گریه نهان می شوی ؟
 استخاره می کنی ؟
 به فال و فریب فراموشی دل خوش کرده ای
یا از آوار آواز و توارد ترانه می ترسی ؟
 به فکر خواب وخستگی چشمهای من نباش
                           امشب هم
                                 میهمان همین دفتر و دیوان درد و دریایی
     یادت هست نوشته بودم
     در این حدود حکایت 
     همیشه کسی خواب دختری از قبیله ی بوسه را می بیند ؟
                                                                        باور کن ،هنوز
                                           دست به دامن گریه که می شوم
                                               تصویر لرزانی از ستاره و صدف
                                         در پس پرده ی دریا تکان می خورد
 نمی دانم چرا
 بارش این همه باران
 غبار غریب غروبهای بهار و بوسه را
از شیشه های این همه پنجره پاک نمی کند
                                              تو چی ؟ طلا گیسو
                                              تو که آن سوی کتاب کوچه ها نشسته یی
                                              خبر از راز زیارت هر روز من 
                                              با ساکنان این حوالی آشنای گلایه و گریه داری ؟
 آه ! می دانم
 سکوت اینه ها
 همیشه
 جواب تمام سوال های بی جواب بغض و باران است
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:33  توسط یغما  | 

روزگار غریبی است نازنین

دهانت را می بویند

مبادا كه گفته باشي "دوستت دارم"

دلت را مي بويند

روزگار غريبي است نازنين!

و عشق را

كنار تيرك راهبند تازيانه مي زنند...

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي دارند.

به انديشيدن خطر مكن!

روزگار غريبي است نازنين!

آنكه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

آنك قصابان اند

بر گذرگاه ها

مستقر ،

با كنده و ساطوري خون آلود

روزگار غريبي است نازنين!

و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

و ترانه را...بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي است نازنين!

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:46  توسط یغما  |